شمارهٔ ۱۹۵
اگر بر قاصد نظاره بخشد رخصت بارشبساط خرمن هستی بسوزد برق دیدارش
مرا شد سایه شمشاد از بال هما بهترکه باشد بخت من وابسته زلف نگونسارش
شب هجرش ندارد صبح از سامان استغناخلاصی نیست جز مردن همین باشد اگر کارش!
اگر سعی طلب زین حلقه باشد دستبند اونباشد مرکز تسلیم غیر از گردن یارش!
مریض انتظارش را سلامت گر هوس باشدبود داروی درد عشق نبض چشم بیمارش!
بم و زیر محبت پردهای دارد که میآیدنوای نغمه «عشاق » از آهنگ هر تارش
به حق عشق هرکس در محبت گر ظفر خواهدنمیباشد به غیر از رأیت منصور بر دارش
دلم از گنج رخسارش تماشا آرزو داردولی میترسم از یاد خیال زلف چون مارش
نمیبینی به جز آیینه از بام و درش دیگراگر حیرت هوس داری نگه کن نقش دیوارش!
بنای خانه هستی اساس نیستی داردهمین آثار ویرانی بود از طرح معمارش
درین گلشن چه دل بندی که بیدل گفته است طغرلبهارت بلبلی دارد که شکل لاست منقارش