شمارهٔ ۱۹۲
هرکه را باشد چو من گر شوخ سیمینغبغبشدر جهان نبود به غیر از شادکامی مشربش!
عاقبت هرکس که دل بستست اندر زلف اوحل شود از عقدههای این معما مطلبش
میرسد آخر به وصل دولت لیلیوَشانعاشقی را گر بود مجنون شریک مکتبش
تا دم روز قیامت صد عقیق اندر یمنخون حسرت میخورد از سرخی لعل لبش
مینماید چشم ما را چون هلال روز عیدهرکجا باشد نشان لعل پای مرکبش
وعده یک بوسه مشروط به جانم کرده بودنسخ تعلیق است گویا خط ریحان لبش
ماه در عقرب بود منحوس در نزد حکیمای خوش آن روزی که باشد ماه اندر عقربش!
چون سگان نالید طغرل بر درش تا صبحدمنآمدش رحمی به دل از ناله نیمشبش!