گنج

شمارهٔ ۱۹۳ - شمس‌الدین‌جان

شهادت بسملم از یک نگاه چشم مستستشاجل در خاطرم نآید ز لعل می‌ْپرستستش
محیط کلفت غم را دلم زان رو شده ماهیکه تا بیرون کشد زان بحر غم آن مه به شستستش
سر تسلیم خوبان را به پای او ازان باشدکه اندر سر بود او را کلاه کج شکستستش
ازو خواهم کشاد مشکل بخت سیاه خودکه باشد بستن و بکشادن دل‌ها به دستستش
لوای نازنینی از همه بالا زده حسنشازآن روزی که اندر مسند خوبی نشستستش
دلم همچون سپند از آتش عشقش همی‌سوزدز خاموشی ولی یک ره ازین مجمر نجستستش
یکی سر کی بود خالی ز سودای خیال اوز دام حلقه گیسوی او یک دل نرستستش!
نزاکت چاکر سرو قد شمشاد او گشتهپی تاراج دل‌ها در کمر تا بهله بستستش
چمن را باغبان زینت فزود از بهر تشریفتفدای مقدم نیک تو سازد هر چه هستستش
اگرچه صبح زد دم از دم صبح بناگوشتسنان نیزه خورشید او را سینه خستستش
نهال باغ طبعم طغرل از خورشید بر داردبه گلچینی درین گلشن به هر قابل ره استستش