گنج

شمارهٔ ۱۹۱

بنای عشق گرت هست خانه ویران باشنوای ساز فراقت بود نیستان باش
اگر ز مائده عمر لذتی خواهیدو روز بر سر این خوان غم تو مهمان باش
ز کارگاه جهان کار اگر همی‌جوییبه غیر عشق ز کار جهان پشیمان باش
نه ز اعتبار تهیست گریه شبنمگهر شدن نتوانی اگر تو نیسان باش
کشاد و بست کرم معنی دگر داردمباش چشم خسان دست احسان باش
شرر به خرمن هستی بزن چو پروانهبساط خویش اگر سوختی چراغان باش
فسون حلقه مار سیه بود نیرنگخیال گردش زلفش کن و پریشان باش
مباش مرکز جمعیت ادب چو خردز همنشینی این مردمان گریزان باش
به صورت رخ او نیست شاهد دیگرقسم به جوهر آیینه سخت حیران باش!
فسردگیست چو آیینه جوهر عشقتچو زاهد از نفس خویشتن زمستان باش!
ز رمز معنی بیدل به حیرتم طغرلبه حسن معنی کفر آبروی ایمان باش