گنج

شمارهٔ ۱۹۰

چند روزی بر بنای طاق غم معمار باشیا در امید شو یا صورت دیوار باش!
یا سموم هجر شو یا نکهت بزم وصالیا خزان بی‌محل یا رونق گلزار باش!
تا توانی سعی کن از این چمن بیرون مروگل شد نهایت اگر ممکن نباشد خار باش!
نیست در کیش محبت امتیاز کفر و دینرشته تسبیح نتوانی شدن زنار باش!
آرزوی آتش غم بایدت پروانه‌سانهمچو شمع بزم عشرت تا سحر بیدار باش!
پیش ازآن افتد تو را ای گل به جمعیت خللیا گلاب شیشه شو یا زینت دستار باش!
پیشه کن از بزم امکان اختیار مشترییار را همدم نه‌ای باری تو با اغیار باش!
تا به کی زانکار تیغ او به ناحق زیستن؟!یا قبول این شهادت کن و یا اقرار باش!
بس که باشد عشقبازی سرنوشت آبرونیست ناموست اگر بگذر ز فخر و عار باش!
حبذا طغرل که بیدل می‌سراید مصرعیبر سر مژگان چو اشک ایستاده‌ای هشیار باش!