شمارهٔ ۱۸۹
گر نهای صندل برو درد سر خمار باشمهره نتوانی شدن باری تو زهر مار باش!
یا بم ساز خرد یا پرده زیر جنونیا ز مستی بیخبر یا از ادب هشیار باش!
قدر هر جنسی است اندر چارسوی اعتباریا متاع کاسدی یا گرمی بازار باش!
برزند هر جا محبت فرش شادروان غمگر طناب خیمه نتوانی شدن مسمار باش!
سایهسان تکرار درس تیرهبختی تا به کی؟!مغنی روشن شو و چون آفتاب اظهار باش!
نیست درد دیگری هرگز مریض عشق راعافیت داری طلب چون چشم او بیمار باش!
پردهساز عدم کم نیست از بزم وجودخرمن هستی به آتش سوز و موسیقار باش!
گر ز خود رفتی حساب هستیات گردد فزونصفرآسا یک عدد از کم شدن بسیار باش!
از خیال نشئههای جام جمشیدی گذرنیست صافی در دلت آیینه را زنگار باش!
جز نشان فتح نبود بر لوای پرچمترأیت منصور میخواهی عَلَمبردار باش!
چند با آهنگ قانون محبت زیستن؟!یا پس این پرده شو یا نغمه این تار باش!
نیستی گر مرکز تسلیم این دور فلکچون کمان خمیازه آغوش این پرگار باش!
روشن است مضمون بیدل طغرل از صد آفتابذره هم کم نیست تا باشی همین مقدار باش!