گنج

شمارهٔ ۱۸۸

گر زیان ظاهر نمایی در خیال سود باشیأس تا کی بر امید چهره مقصود باش!
بی‌نشان تیر شهرت چند ای ننگ عدمیک اثر بگذار اندر عالم موجود باش!
از فروغ شوق زن بر مجمر دل آتشیبر دماغ اهل عالم چون شمیم عود باش
تا توانی مرکز این حلقه تسلیم شوشعله شوق محبت گر نباشی دود باش!
شاهد هرکس به قدر دعوی عشق خود استگر تماشای ایازش می‌کنی محمود باش!
چند باشی در هوای بود و نابود جهان؟!اعتباری نیست اندر بود او نابود باش!
برفشان بر مزرع دل دانه اشک امیدچون سحاب تیره یکسر در خیال جود باش!
غافل از درس ادب لاف محبت تا به کی؟!محرم اسرار عشقش نیستی مردود باش!
هست تشویش تو از تضعیف تصنیف عملاز غم بیش و کم عالم گذر خوشنود باش!
بس که دارد نغمه «عشاق » مضراب دگرتار و پود رشته‌های پرده این رود باش!
حبذا از مصرع بیدل که طغرل گفته استای ز فرصت بی‌خبر در هر چه باشی زود باش!