شمارهٔ ۱۸۲
بر رخش آیینه را یک چشم حیران است و بسجوهر دل را غرض نیرنگ امکان است و بس
هر متاعی دارد اینجا جلوه عرض ظهورانتخاب نسخه هستی نه اینسان است و بس
کی شود بیلطف او جمعیت دیو و پری؟!خاصیت تنها نه در دست سلیمان است و بس!
از حدیث لعل او این نکته روشن شد مرالعل کی مخصوص در کوه بدخشان است و بس؟!
کوهکن گر جان شیرین کرد صرف بیستونحاصلش ازین تمنا کندن جان است و بس
آنچه از باغ امید وصل او چیدم ثمربر دلم ز ابروی او یک دسته پیکان است و بس
طغرل از درس کمال خویش دارم خجلتیکز عرق بر جبههام جوش چراغان است و بس