شمارهٔ ۱۸۱
از تبسم لعل او چون غنچه خندان است و بسبر جراحتهای قلبم یک نمکدان است و بس
گر نباشد مدعا عرض نیاز خویشتناز عرق بر روی ساحل موج طوفان است و بس
تحفه دیگر ندارم درخور عرض ادبپیشکش در پیش تیغش جوهر جان است و بس
صد کتاب حکمت درس جنون را خواندهایمیک جهان دیوان ولی یک بیت ویران است و بس
نسخههای جوهر تیغش نمیدانم ولیآنقدر دانم که او یک مد احسان است و بس
گرچه میریزد به خاک هر دری صد آب رومدعای سائل از ابرام یک نان است و بس
ظلمت زلفش که یارب خط اسکندر مباددر خیالآباد هستی یک شبستان است و بس
دم به دم موج حیا گل میکند از روی اوکز عرق بر عارضش جوش گلستان است و بس
طغرل از زیر و بم عشقش مرا معلوم شدبر دلم از نالههایش یک نیستان است و بس!