گنج

شمارهٔ ۱۸۰

هرچه جز عشقش مرا عار است و بسمدعا از یاری‌ام یار است و بس
نیست بار دیگری بر دوش منقامت خم زیر این بار است و بس!
کی رسم در وصل او از بخت بدپیش رویم بس که دیوار است و بس؟!
آنقدر در عشق او خون شد دلماشک من چون دانه نار است و بس
نیست کاری در جهان جز عاشقیکارهای دهر بیکار است و بس!
جان شیرین می‌کند در بیستونقسمت فرهاد کوهسار است و بس!
پیش چشم عاشق مجنون ماکوه و صحرا جمله هموار است و بس!
نیست حق دعوای هر کس در جهانیک سر منصور بر دار است و بس!
بی‌سبب کی می‌رود موسی به طور؟!مطلبش یک عرض دیدار است و بس!
حلقه‌های کفر زلفش دم به دمبرهمن را تار زنار است و بس
گفت هر کس دید چشم و ابرویشدر رواق کعبه معمار است و بس
مدعا حاصل نشد از باغ دهرجای گل در دشت من خار است و بس
طره‌اش هرگه که بر دوش افکنددر نظر چون حلقه مار است و بس
حبذا طغرل که بیدل گفته استچشم وا کن شش جهت یار است و بس