گنج

شمارهٔ ۱۷۹

ای عارض گلگون تو از باده گهرریزشمشیر جفای تو بود بر سر من تیز
ابروی تو خم گشته است از بار تغافلاز باده ناز است قدح چشم تو لبریز
در پیش غمت توسن عمرم بود اکنونماننده خنگی که کشد زحمت مهمیز
هر روز نه سینه دهقان محبتگردیده ز شوق تو چو غربال شرربیز!
ای دل اگرت آرزوی عیش دوام استنوعی کن و بر دامن آن زلف بیاویز!
وقت است که آسان ندهی دامنش از کفامروز که یک شمس دگر نیست به تبریز!
زنهار ادب پیشه نما بین که چه‌ها دیداز نامه پیغمبر ما خسرو پرویز؟!
غفلت نشود بدرقه راه امیدتتا چند چو مخمل تو ازین خواب گران خیز!
این وادی عشق است پر از شیب و فراز استعاشق نه‌ای البته ازین بادیه بگریز
شد دافع سودای تو تا چین جبینشصفرات فزون است تو از سرکه مپرهیز!
طغرل شدم آشفته این مصرع بیدلای خاک به خون خفته غبار دگر انگیز!