گنج

شمارهٔ ۱۷۸

در غمت جان دادم و اما تو در نازی هنوزدر بساط عشق رخماتم تو شهبازی هنوز
تیغ ابرو بی‌گنه عریان به قتلم کرده‌ایچون عروج نشئه می بر سرم تازی هنوز
گشتم از داغ غمت سرگرم انجام فراقدولت وصلت ندیده فرقت آغازی هنوز
نآیدت شرم از مشبک‌های سوراخ دلمبر سرم همچون هدف تیر غم اندازی هنوز
چند گفتم در مقام وصل خودداری نمااز هجوم اضطراب ای اشک غمازی هنوز!
جان دهد لعلش به هنگام سخن اموات راشرم دار ای مدعی طالب به اعجازی هنوز!
داشتی طغرل شکایت‌ها شب از دست فراقاز جدایی همچو نی با ناله دمسازی هنوز