شمارهٔ ۱۷۷
رفت جان بر باد و دور از وصل جانانم هنوزرهنورد ساحت صحرای هجرانم هنوز
پر شد از دور قضا پیمانهام از عهد اوبا وفای عشق او در عهد و پیمانم هنوز
کفر زلفش میکند هر دم ز من تاراج دینباز میگویم که من از اهل ایمانم هنوز
ماه را کردم شبیه عارضش هنگام بدرلیک از آن کرده بیجا پشیمانم هنوز!
با ادیب عشق خواندم سالها درس جنوندر سلوک عاشقی طفل دبستانم هنوز!
سینه صد چاک شد با تیر مژگانش هدفزان سبب زحمتکش خار مغیلانم هنوز
داشتم طغرل خیال کاکلش شب تا سحراز تصورهای گیسویش پریشانم هنوز