گنج

شمارهٔ ۱۷۶

بس که از زلف تو من خاطرپریشانم هنوزسنبل است چیزی که می‌باشد به دامانم هنوز
همچو شمع نمی‌سوزم امشب از دست غمترفته جانم از تن و در کندن جانم هنوز
نیست ماتم گر سرم ببرید با تیغ جفازانکه در عیدش چو اسماعیل قربانم هنوز
آنقدر من در فراقش اشک گلگون ریختمچون شفق خون می‌دمد از شام هجرانم هنوز
آه از شمع وفا پروانه کردم بی‌وطنهمچو زنبور عسل من خانه‌ویرانم هنوز
ناله کردم از فراقش همچو نی شام و سحرروز و شب لیک از غمش با آه و افغانم هنوز
از کتاب عشق کردم ابتدا درس غمشانتهایی نیست در تمهید سامانم هنوز
بس که با یاد رخش چون شمع کردم گریه‌هااشک حسرت می‌رود هر دم ز مژگانم هنوز
آتش شوق محبت از سر من کم مبادبس که من پروانه شمع شبستانم هنوز
همچو گل طغرل ز عشقش جیب صبرم پاره شدمی‌دهد بوی وفا چاک گریبانم هنوز