گنج

شمارهٔ ۱۷۴

قامتم خم گشت آخر از غم بالای نازیک سر مو کم مبادا از سرم سودای ناز!
این چه سامان است یارب در غرورآباد حسنهر سر موی تو باشد ناز بر بالای ناز؟!
در چمن گر سرو او از ناز گردد جلوه‌گربشکند قد صنوبر از قد زیبای ناز
گرچه باشد رخصت نظاره بر رویش ولیساغر چشمش بود لبریز از صهبای ناز
بس که آیین نگاهش با تغافل توأم استخفته گویا نرگسش بر بستر دیبای ناز
رایت منصور حسنش گر به بر دارد علمبگذراند از فلک از همت والای ناز
گر شود بازار امکان پر ز جوش مشترینیست اندر چارسوی حسن جز سودای ناز!
پیش استاد محبت در سلوک عاشقیخوانده‌ای درس تغافل لیک سر تا پای ناز!
انتهای کار ما آخر چه‌ها خواهد شدناین بود گر ابتدای بی‌نیازی‌های ناز؟!
گر همین باشد سلوک عشوه نتوان یافتناز بساط حسن او یک ذره خالی جای ناز!
آفرین طغرل برین یک مصرع بحر سخنچین ابرو شد تبسم بر لب گویای ناز