شمارهٔ ۱۷۳
شب که با یاد رخت داشت دلم سوز و گدازبرق آهم به تکاپوی تو شد در تک و تاز
هوشم از سر به خیال سر زلف تو برفتهمچو موسی طرف طور دوان از پی راز
صانع روز ازل را تو چه خوش مصنوعیکه به عکس تو بود آیینه را روی نیاز!
لعبتان را روش پرده افسون یک موستکرده زیر و بم عشق تو مرا لعبت باز
چون به هنگام خرامی تو به گلگشت چمنچشم نرگس به تماشای جمالت شده باز
مست صهبای جمالی و به خود مینازییا مگر کلک قضا بسته اساس تو ز ناز؟!
مرغ دل بس که به تیر نگهت معتاد استصرف هر سفله مکن جانب طغرل انداز!