گنج

شمارهٔ ۱۷۲

آه ازآن روزی که گردیدم من از وصل تو دورهوشم از سر رفت و طاقت از دل و از دیده نور
باد هجران در بهار وصل یغما پیشه کرددولت دیدار را از این حشم آمد فطور
بی‌دم صبح وصالت در پس شام غممسینه صد چاک من کی بی‌رخت دارد سرور؟!
در درون دیده‌ام چون مردمک جا داشتیگشته‌ام دور از تو چون مرآت عاری از شعور
طغرل ایامی که بودم از دلارامم جدانظم کردم این غزل در قبر ایوب صبور