گنج

شمارهٔ ۱۶۶

در حریم یار گر آری گذرای صبا از من به او پیغام بر!
از تو احوال مرا پرسد بگوبنده خود را ز محنت باز خر!
گر بگوید نقد عشقش صرف کیست؟گوی سودای تو را دارد به سر
ورد من پرسد فراموشت مبادگوی می‌گوید ز غیرت الحذر!
از که عشق آموخت گوید گو ز منعشقبازی من است ارث پدر
از غمم فریاد دارد گفت اگرگوی با یاد تو هر شام و سحر
زاد راه عشق گوید چیست گوتوشه عاشق بود لخت جگر!
در فراقم گفت می‌ریزد سرشک؟ابر کی خالی بود گو از مطر؟!
از قضا پرسد ز آغاز غممگوی انجام محبت از قدر
میوه نخلم اگر گوید که چیست؟گوی ثروت را جفا باشد ثمر!
ور بگوید با چه می‌ماند دلم؟سنگ را گفتن توان گو موم تر!
جوید اندر نرمی خویش نظیرتو حایت سر کن از نار شرر
عارضم روشن اگر گوید ز چیست؟در جوابش گوی روشن از قمر
خواهد او با نرگس مستش شبیهبی‌توقف پرده بادام در!
با خط لعلش اگر جوید عدیلگوی آن‌دم داستان نیلوفر
وز لبش ار گفتگویی آورددر میان آور تو حرف نیشکر
باز ای باد صبا زنهار گواز چه دور انداخت ما را از نظر؟!
گر بود مقصود او نقد عیارچون صدف دارم ولی پر از گهر
خاطر او را اگر میل طلاستچهره زرد مرا بشمار زر!
صبح رویش از بداهت دم زندبی‌تأمل گوی فیهی النظر
در فراقش گر مثل خواهد بگوقطعه‌ای باشد ز هجرانت سقر!
مسکنم پرسد گر آن لیلی اساسگوی مجنون را نمی‌باشد مقر!
نسبت خود را ز خوبان جست گوامتیاز بیت طغرل از شکر!