شمارهٔ ۱۶۵
پرده صبح نگه را بر رخ دلدار درتوتیا با چشم خود از خاک این دربار بر
رنگ زردم از طلا گشتن به وصلش راه بردنقد سودای محبت شد درین بازار زر
بس که از سر تا به پای او لطافت میچکدوصف او سازی دهانت گردد از گفتار تر
از غبار خاک پایش کردهام کحل بصرسرمه کی باشد به چشم انتظارم کارگر؟!
ساقیا در بزم ما پیمانه را لبریز کنمجلس طغرل بود بیساغر سرشار شر!