گنج

شمارهٔ ۱۶۴

تا شنیدم از صبا افسانه‌های زلف یارسایه شمشاد را در باغ کردم اختیار
نیست اندر دفتر هستی حساب دیگرمبس که می‌باشد شب هجرش به من روز شمار
آرزو کردم ولیکن بخت بد یارم نشدسرمه‌ای از گرد دامانش به چشمم انتظار
در پی هر صبح عشرت شام کلفت توأم استنیست اندر باغ امکان یک گلی بی‌نیش خار
کرده از طرف چمن نیرنگ صحاف ازلاز رگ گل رشته شیرازه جزو بهار
از توکل بادبان کشتی امید کنبس که پیدا نیست در موج محیط غم کنار
کی دل صدپاره‌ام از مومیا گردد درستیاد چشمش بشکند گر ساغر رنگ خمار؟!
آنقدر داغ تمنای خیالش گشته‌امنیست مانند دلم امروز باغ لاله‌زار
تا صفای عارض او عرض جوهر می‌کنددیده آیینه را نبود به جز حیرت شعار
میوه‌ای از باغ وصلش کی رسد آسان به کفتا نگردد دانه اشک تو چون یاقوت نار؟!
بر لب کوثر ز جوش سبزه روشن می‌شودنسخ تعلیق خط ریحانش از خط غبار
وه چه خوش گفته‌ست طغرل شاه اورنگ سخنشد سفید آخر ز مویم کوچه‌های انتظار!