شمارهٔ ۱۵۹
هرکجا گر گردبادی حلقه میسازد غبارحلقههای دام امید است چشمانتظار
میرود دل از برم هر دم به یاد جلوهاشوز خرامش نیست در دستم عنان اختیار
باختم با آب حیوان من به لعل او گروتا شود روشن خفای این سخن از لعل یار
میگدازد همچو روغن شمع رخسارش دلممیکشد گر نبض زلفش روغن از دود شرار
روز وصل است ای نگه گیر از رخ او لذتیتا که در ایام هجرانت تو را آید به کار!
دانه تخم امید تیشه فرهاد راکی کند تمهید غیر از دامن این کوهسار؟!
قامت سرو سهی انگشت حیرت میشودبیندش اندر چمن گر شوخی رفتار یار
از صدای نغمه این آواز میآید به گوشنیست جز تنبور دیگر یک حریف پردهدار
ای خوشا طغرل ازین یک مصرع بحر سخنشانهای در کار دارد ریشخند روزگار!