گنج

شمارهٔ ۱۵۷

بیا ای دل که نیرنگ و فسونت پر به کار آیدز چشمش ساغر اندیشه را رنگ خمار آید
ز دور پیچ و تاب آتش دل اشک گلگونمبه یاد پای‌بوسش همچو طفل نیسوار آید
نمی‌بخشم به غم‌های فراقش روز شادی راکه ناگه یک شبی یاد وصالش در کنار آید
ز جوش سبزه لعلت شد آه بیدلان افزونکه بلبل در چمن هنگام فصل نوبهار آید
دهانش را که اصلا نیست امکان وجود اواگر وهمت چو عنقا بر سر شاخ چنار آید
صفای عارض و گلگونی رخسار او با همچو رنگ سرخی برفی که از آب انار آید
برات سرنوشت ماست از اعجاز یاقوتیکه همچون جامه خونین شهیدت را به کار آید
شب یلدای هجرت را اگر چه نیست پایانیبدان امید خرسندم که در روز شمار آید
رسد بوی وصالت در دماغم ز اضطراب دلکجا امشب مرا خوابی به چشم انتظار آید؟!
چه خوش گفته‌ست طغرل حضرت بحر سخن بیدلتو گر آیی طرب آید بهشت آید بهار آید!