شمارهٔ ۱۵۳
تا شعاع مهر از جیب تو روشن میشوددامن هر ذره از آیینه خرمن میشود
پرده دیگر به مضراب غمش در کار نیستاز بم و زیر جنون این ناله شیون میشود
نیست امکان تا به عرض آرم حدیث وصف اوبس که از حیرت زبانم همچو سوسن میشود
وصل داری آرزو شو بسمل شوق طلبمشکلات درس در او حل از تپیدن میشود
حیرت ما گر شود سرگرم عرض مدعاجوهر آیینه یکسر چین دامن میشود
در حریم وصل او هر لحظه در بزم ادبآشیان مرغ رنگم از پریدن میشود
پیکر ما نیست محتاجی به تشریف دگرعاقبت این خاکساری کسوت تن میشود
طغرل از بهر ضیاء پرتو مهر رخشهر بن مو بر تنم مانند روزن میشود