گنج

شمارهٔ ۱۵۲

بود آن روز که چشمم به رخت باز شودزنگ غم‌های دلم آیینه‌پرداز شود؟!
قدحی از می میخانه چشمت نوشمپرده شرم به مضراب جنون ساز شود
از بساط رخ تو نرد تماشا ببرمکشت این دانه به مات از همه ممتاز شود
چه کنم چاره که با گرد وصالت نرسداسپ بختم که ز فرزین شده در تاز شود
بیضاسا دل و دین باخته در مهره غمفیل اقبال من ای کاش که شهباز شود!
ای خوش آن روز که این طغرل بی بال و پرمجانب کوی تو یک بار به پرواز شود!