گنج

شمارهٔ ۱۵

بس که شهد مدعا حال نشد کام مراکرده‌اند از سنگ نومیدی مگر جام مرا؟!
غرق موج شبنم خجلت شود رخسار اوهرکه جوید چون نگین گر از جهان نام مرا
آنقدر تمهید سامان جنون دارد دلمنیست جز خشکی تقاضا طبع بادام مرا!
در دل عاشق نباشد رتبه پست و بلندفرق چون آیینه از در کی بود بام مرا؟!
چند پاشیدم سرشک دانه تخم عملکاش افتد صید مطلب حلقه دام مرا!
ساز قانون مروت کن به مضراب کرماز صبا گر بشنوی آهنگ پیغام مرا!
فرصت تمهید هستی نیست در باغ جهانچون شرر یکسان شمر آغاز و انجام مرا
سرخط درس کمال دیگرت در کار نیستسبحه کن اندر سلوک عشق هر گام مرا!
طغرل از تمکین دل سامان راحت داشتمبی‌قراری برد آخر ذوق آرام مرا!