گنج

شمارهٔ ۱۴

هرکه را باشد نظر ترک قباپوش مراآفرین گوید تحمل کردن هوش مرا!
از خیال قامتش اکنون عصا می‌بایدمبار سنگین فراقش کرده خم دوش مرا
از کدامین زمره‌ام یارب که در بزم وجودجز سر زانو عروسی نیست آغوش مرا!
ای که می‌خواهی به سلک بندگان درگهشحلقه‌ای غیر از خم زلفش مکن گوش مرا!
در دلم نبود بجز نقش خیال عشق اواز غمش باشد نگاری لوح منقوش مرا!
دوستان بهر خدا گویید عرض حال منهر کجا بینید اگر آن شوخ میْ‌نوش مرا!
پیش ارباب سخن طغرل نباشد اعتبارصفحه ابیات ناموزون مغشوش مرا!