گنج

شمارهٔ ۱۳

گر قضا با من نویسد محنت ایام راالتیام زخم سازم پنجه ضرغام را
در بیابانی که مرغ وحشت ما پر زندخون بسمل دانه گردد حلقه‌های دام را
از تپش دارد نوید بوی وصل او دلمبال جبریل است گویا شوخی الهام را
هیچ نخلی نیست اندر باغ امکان بی‌ثمرشهرت رستم نماید زنده روح سام را
آنقدر مستم که از شوقش ندانم بعد ازینسال از مه روز از شب هفته از ایام را!
در چمن مانند نرگس پای تا سر دیده شوگر تماشا می‌کنی آن شوخ گل‌اندام را!
هرکه را باشد سلوک شیوه مجنون حسبکو تمیز آن که سازد فرق صبح و شام را؟!
صورت او را ببیند هرکه مانند خلیلبشکند در راه سطوت زمره اصنام را!
برنیاید قطره‌ای خون بی‌رضای لیلی‌اشبر رگ مجنون زنی گر نشتر حجام را
هر که سرمست خیال باده وصلش بودمی‌کند میخ طناب خیمه خیام را!
در غم او از وجودم استخوانی بیش نیستکند سازد جسم من صد خنجر بهرام را!
تا شدی طغرل تو اندر عرصه بزم وجودچون تو فرزندی نروید مادر ایام را!