گنج

شمارهٔ ۱۲

گر به عرض آرد تمنا حسرت ناکام راشوخی مطلب شود خمیازه موج جام را
شوق بسمل دم به دم از بی‌قراری‌های مامی‌کشد یک سر در آغوش تپش آرام را
شهرت کان عقیق از هستی ما شد عدمکز نگین ما شنیدن نیست هرگز نام را
مطلب نایاب را شد خانه عنقا وطنتا کجا جولان نمایی توسن اوهام را؟!
در دلم ساز بم و زیر جنون یکسان بودامتیازی نیست در آیینه از در بام را
هر زمان عزم حریم و طوف کویش می‌کنمبسته‌ام از رفتن دل سوی او احرام را
محرم رازی نمی‌یابم درین بازار دهرکیست از ما تا رساند سوی او پیغام را؟!
امشب آن بدر منیر از خانه بیرون شد مگر؟!ز اول شب تا سحر بینی تو ماه تام را!
چشم پوش از روی او باشد دماغت را خللمی‌رسد هردم زیان از روشنی سرسام را!
پختگان مهر برگیرند از نخل مرادلذتی نبود به دندان میوه‌های خام را!
ای گدا اکنون ز چین ابروی دونان گذرتا کجا خواهی کشیدن منت ابرام را؟!
شب‌روان دل به شهرستان زلفش می‌روندکی بود فکر عسس رندان دُردآشام را؟!
از تپش طغرل دلم را اضطرابی کم نشددر قفس آرام نبود صید وحشت رام را!