گنج

شمارهٔ ۱۱

نباشد التفاتی با من اکنون تیغ قاتل راکه سازد ناخدا در موج خونم مطلب دل را!
به یاد حسرت لعلش من از خود می‌روم هردمکه می‌بندد به دوش ناله من بار محمل را
نیم گر محرم وصلش به هجرش شکر می‌سازمبه جای شهد نوشم در غمش زهر هلاهل را
سر تسلیم را چون شمع وقف خنجر او کنز برق آتش تیغش چراغ افروز بسمل را!
به یک آیینه عرض مطلب خود می‌توان کردنکه جز حیرت نمی‌باشد دو مرآت مقابل را
برای احتیاج از خجلت عرض نیاز خودعرق از جبهه طوفان می‌کند هر لحظه سائل را
نباشد زاهدان را جز غرور جاه اندر دلز مشق حق‌پرستی کس نفهمد قبح باطل را
اگر خواهی که ره یابی تو در سرمنزل زلفشمقابل ساز در پیشانه خود کوکب دل را!
پسند خاطرش اشعار طغرل شد عجب نبودپسندد مصطفی مداحی سحبان وائل را!