شمارهٔ ۱۰
اگر اینست اکنون قدر رفعت آشنایش راز چرخ آید به شاگردی مسیحا پاسبانش را!
به روی صفحه هردم از نی کلکم شکر ریزدبه هنگام رقم گر در قلم آرم زبانش را!
به مضمون میانش گر کمر بندم ز مو لیکنخلل از سایه مو میرسد موی میانش را!
نخندد غنچه در گلشن ز حسرت خون دل گردداگر در باغ ناگه بشنود وصف دهانش را!
بود درس خط او بیاشارات لبش مشکلکه باشد ترجمان دیگری مر ترجمانش را!
جهانی بسمل داغ خدنگ او بود لیکننشانی جز دل من کی بود تیر کمانش را؟!
نباشد هیچ ممکن بوالهوس را ذرهای مهرشکه میباشد اثر از سایه عنقا نشانش را!
مکن جز آه بلبل شعله شمع دلیل خودکه غیر از ناله کی گیرد درین راه کس عنانش را؟!
شود در باغ آخر طوق قمری پایبند غمگر آزادی همین باشد قد سرو روانش را!
خوشا طغرل ازین یک مصرع بیدل که میگویدکه یا رب مهربان گردان دل نامهربانش را!