شمارهٔ ۹
اگر اینست تندی توسن جولان شتابش راغبار خاک شو تا وارسی بوس رکابش را!
ز تار رشته اندیشه دوزم جامه نازشحدیث نکهت گل میدرد طرف نقابش را
اگر خوانی خطی از مصحف رخساره لیلینثار روضه مجنون نما نقد ثوابش را!
دل حیرتپرستم را نباشد جز تپش سودیمگر آرام بخشد جلوه او اضطرابش را؟!
به لب زان خط موزونش نهادم مهر خاموشیقلم از موی چینی میتوان کردن کتابش را!
به مضراب غمش کس را نباشد ناخن دخلیمگر از ناله بلبل کند تار ربابش را؟!
به تحریر سواد نسخه آشفته زلفشز موج می رقم باید شکست پیچ و تابش را!
اگر داری خیال خاک پای توسنش بودننما ورد زبان یا لیتنی کنت ترابش را
خوش آمد در مذاقم طغرل این یک مصرع بیدلبرین سرچشمه رحمی کن که موجی نیست آبش را!