گنج

شمارهٔ ۱۶

تا عروج باده زد دستی گریبان مراموج می شیرازه خواهد گشت دامان مرا
سرمه چشم حیا را ساز خاموشی کنداز قضا گر بگذرد بلبل نیسان مرا
بس که گلزار خیالم دارد از گل رنگ رنگگر هوس داری تماشا کن گلستان مرا!
چون گوهر مضمون یک معنی‌ام از پا تا به سرامتیازی نیست از دامن گریبان مرا
پیش نیرویم کند رستم سجود اعترافگر ببیند صولت بازوی دستان مرا
می‌کند ختم کمال درس علم عاشقییک دمی مجنون نشیند گر دبستان مرا
گرچه صد گوهر کشیدم دوش در سلک سخناعتباری کی بود امروز دیوان مرا؟!
پیشکش در پیش ابرویش سری آورده‌امکی بود قدری به نزد تیغ او جان مرا؟!
طغرل از صبح امیدم یک شرر پیدا نشدتا نماید روشنی شمع شبستان مرا!