شمارهٔ ۱۴۷
تا قماش حسن او را کاروان از ناز بودمشتری را محمل سودا جرس آواز بود
مردم از حسرت که زاستغنا نمیگوید سخنیاد ایامی که لعل او مسیح اعجاز بود!
قامتش در بوستان حسن دیدم جلوهگردر میان نونهالان چمن ممتاز بود
از صبا تا مژده پیغام دیدارش رسیدچشم امیدم به راه انتظارش باز بود
منشی صبح ازل زد قرعه فال مراعاقبت مرغ دلم در چنگ این شهباز بود
دانه خالش بسان کهربا دل میکشدافعی زلف کج او سخت افسونساز بود
داشت چشم ساحرش در ملک دین یغماگریتا کمان ابرویش را غمزه تیرانداز بود
از جدایی همچو نی انجام عمرم ناله شدلالهسان داغ دلم از حسرت آغاز بود
در ازل صید معانی بال تیهو را کشادطغرل ما از پیش آن روز در پرواز بود