شمارهٔ ۱۴۰ - غلامجان
غنچه را لعل لبت دلخون کندسرو را نخل قدت واژون کند
لهجه لعل تو از خاک عدممرده صدساله را بیرون کند
آنچه سودای تو با من میکندکی غم لیلیش با مجنون کند؟!
مرهم وصل تو دردم را دواستلیک هجرانت غمم افزون کند
چشمت ار ماروت بیند بعد ازینترک تعلیم فن افسون کند
اشکم از هجر تو چون دریا شودرفتهرفته طعنه جیحون کند
نام تو روشن شود هرکس که اوفهم رمز طغرل محزون کند