گنج

شمارهٔ ۱۳۹ - رحیم‌جان

رنگ و بوی باغ حسنت در چمن شور افکنداز دهان غنچه لعلت خنده را دور افکند
حلقه زلف تو را رضوان اگر بیند به خوابطوق قمری سازد و در گردن حور افکند
یوسف مصر از حدیث خوبی‌ات یابد خبراز خجالت خویش را در چاه دیجور افکند
مهر رویت گر دم از صبح بناگوشت زندفطرت خورشید را در طبع کافور افکند
جان دمد در قالب آیینه عکس عارضتمحو حیرت سازد و لیک از خرد دور افکند
ای که شوقت سر کشد از دستگاه دار و گیرآتش بی‌طاقتی در قلب منصور افکند
نغمه زیر و بم عشقت رسد در گوش سازشوق آهنگ جنون از تار تنبور افکند
گر رسد در گوش اسرافیل غوغای درتفهم محشر سازد و از دست خود صور افکند
شربت وصلت اگر در کام مخموری رسدنشئه جام شراب از چشم مخمور افکند
رحم کن با طغرل محزون که ز آیین کرمسایه دولت سلیمان بر سر مور افکند