شمارهٔ ۱۳۸ - باسطجان
باده عشق تو در هر دل اگر جوش کنداگرش آب حیات است کجا نوش کند؟!
آرزومند وصال تو اگر هوشناک استبه یکی قطره می وصل تو بیهوش کند
سر خود گرچه بر افلاک نو سایدحلقه داغ غلامی تو در گوش کند
طوطی هند شکرخایی لعلت بینداز خجالت سخن خویش فراموش کند
چشم آهوی تو آهو به ختن میگیردبلکه آهو به سیهچشمی آهوش کند
از قضا خط برات اجل آرد هرکسچون دو پیکر ز کمربند تو آغوش کند
نخل شمشاد خرام قد او را بیندبیابا سجده محراب دو ابروش کند
خم شود قامت او چون قد طغرل عمریهرکسی بار غم عشق تو بر دوش کند!