شمارهٔ ۱۳۷ - عبدالحمیدجان
عنبر زلف کژت بازار عنبر بشکندقیمت لعل لبت سودای گوهر بشکند
با قد شمشاد سوی باغ گر آری گذرزانفعال قامتت شاخ صنوبر بشکند
در ره عشقت شدم خاک و ولی ترسم از آنکز غبار من تو را نعل تکاور بشکند
الحذر از فتنه یأجوج چشم ساحرتآخر این خیل بلا سد سکندر بشکند!
لعل خود گر واکنی چون غنچه هنگام سخناز تبسمهای لعلت نرخ شکر بشکند
حیرت آیینه از عکس رخ زیبای توستاز عرق هردم به روی خویش جوهر بشکند
مد ابروی تو در تاراج دل ماند به آنکذوالفقار مرتضی دیوار خیبر بشکند
یک شبی سرمست صهبای وصال خویش کنگر شکستی این سخن دل هم برابر بشکند
دارم اندر دل هوای عشقت ای نازآفریناین خمار من کی از هر جام و ساغر بشکند؟!
چون روم سویت ولی از سنگباران رقیبتا حریم وصل تو صدجا مرا سر بشکند!
انگبینت طعنه سازد با شراب سلسبیلنرگس بیباک مستت قدر ابحر بشکند
نام تو تا بر سر هر بیت طغرل تاج شداز خجالت افسر فغفور و قیصر بشکند