شمارهٔ ۱۳۴
از نگه تیری به جانم آن کمانابرو زندشکر الطافش مرا بر تن سر از هر مو زند
تاب لعل میْپرستش قیمت از گوهر بردنسخ بازار شکر را او ز گفتگو زند
مردم چشمش مرا از شش جهت تسخیر کردتیر مژگانش دلم را هردم از هرسو زند
نکهت زلفش هزاران دل اسیر خود نمودوه ازآن حالت که دل در حلقه گیسو زند!
بهر تعظیم قدش طوبی سراسر گشته خمسرو و شمشاد صنوبر بر زمین زانو زند
همچو دزدان با نگاه خود ندارد دوستیآشنایی سرمه را در نرگس جادو زند!
ماه با رخسار او طغرل چه دعوا آورد؟!پرتو مهر جمالش با فلک پهلو زند!