شمارهٔ ۱۳۲
شبنم عرض ادب از چشم حیران ریختنددانه امید را چون مهر یکسان ریختند
هرکه شد همچون صدف در سعی سامان عملعاقبت اندر دهانش آب نیسان ریختند
از وجود خویش دارم گرمی مهر عدمشبنم ما را چسان در باغ امکان ریختند؟
مخزن گنج قناعت بس که بیابرام بودآبروی خویش آخر این گدایان ریختند!
بس که در باغ جهان الفتپرست شبنمیماز سرشک ما به عالم موج طوفان ریختند
مزرع ما درخور جمعیت دلها نبوددانه سنبل به خاک ما پریشان ریختند
آبرو خواهی نشین در خلوت جیب ادبآب گوهر را به دامن از گریبان ریختند
چون سراب از چشمهاش یک قطرهای ظاهر نشدبر دل زاهد مگر آب از زمستان ریختند؟
گرچه در ملک سخن من طغرل احراریاملیک جام قسمتم از خاک توران ریختند