شمارهٔ ۱۳۱ - محییالدینجان
مهر عشقش در ازل خط جبینم کردهاندنام مجنون را ازآن نقش نگینم کردهاند
حلقه پرپیچ و تاب نذر زلفش دل ربودهمچو اسکندر که با ظلمت قرینم کردهاند
یاد دادن از وجود آن دهن وهم است و بسبس که اندر نیستی عینالیقینم کردهاند
از سر اخلاص کردم آستان او وطنخاک کویش بهتر از خلد برینم کردهاند
لالهآسا داغهای سینه صدچاک رااز هوای عشق آن نازآفرینم کردهاند
دین و دل بر باد داد و محرم وصلش نکردوامق و فرهاد با صبر آفرینم کردهاند!
ناله و فریاد من تأثیر نآرد در دلشنیست عیب او مرا بخت اینچنینم کردهاند!
یار را تنها نمییابم که گویم راز دلدشمن و اغیار از هرسو کمینم کردهاند
جامه عریان ما فارغ از لون هواستپیرهن در عشق او رنگ زمینم کردهاند
آنقدر در راه او از سر قدمفرسا شدمشهرت نام جنون با من ازینم کردهاند
کاتبان قسمت و تقدیر از فکر رساخرمن ملک سخن را خوشهچینم کردهاند
نخل اشعار تو طغرل نام میآرد ثمرگلشن توشیح را خاصیت اینم کردهاند!