شمارهٔ ۱۳۰
خوبرویان شیوه حیرت شعارم کردهاندهمچو نقش پا به خود آیینهدارم کردهاند
چون قدح آغوش صد خمیازه عیش ابداز شکست و گردش رنگ خمارم کردهاند
بشکفد گل از گلستان خیالم بعد ازینبس که رنگ صد چمن نذر بهارم کردهاند
کسوتم شد گرچه عریانی ز قانون ازلدر بم و زیر محبت پردهدارم کردهاند
مژده پیغام وصلش داده از باد صباچشم حیران را به راهش انتظارم کردهاند
گرچه نومیدیست از وضع بتان با من ولیاز نگاه واپسین امیدوارم کردهاند
چون سحر یک کوکب بخت از دلم روشن نشدتیرهبختیها چو شام از زلف یارم کردهاند
سوختم در آتش هجران و مردم از غمشداغها چون لاله بر لوح مزارم کردهاند
نگذرد بر خاطرم فکر قیامت بعد ازینتا شب هجر تو را روزشمارم کردهاند
همچو من دیگر نباشد هیچ داماد سخنتا عروس بکر معنی در کنارم کردهاند
میبرم من در سخن امروز گوی از همدمادر سمند فکر چون معنی سوارم کردهاند
طغرلا عجز کمال حضرت بیدل نگرآنقدر هیچم که از خود شرمسارم کردهاند