شمارهٔ ۱۱۵
زلف مشکین تا به دور ماه رویش هاله زدشور طوفان از نوایم در نیستان ناله زد
زاهد از بهر خدا سوز درون ما مپرسکز حدیث آتش عشقش لبم تبخاله زد
تخم امیدی که اندر مزرع مهر و وفاکشته بودم از سحاب ناامیدی ژاله زد
هر که بر رخسار او خال سیاهش دید گفتهندوی آتشپرستی خیمه در بنگاله زد
عالمی محنت به رنگی از جمالش میکشدچاک شد پیراهن گل داغ بر دل لاله زد
میسزد در ملک خوبی گردد او فرمانروابس که در اوج ملاحت اخترش دنباله زد
گردش دور فلک طغرل ز تقدیر ازلقرعه نام مرا ز اندوه چندینساله زد