گنج

شمارهٔ ۱۱۶

مرا از عالم و آدم غم عشق تو بس باشدبه پیش آتش عشقت دلم مانند خس باشد
ازآن روزی که افتادم به دام چون تو صیادیازآن رو پیرهن در تن مرا همچون قفس باشد
یکی بازآ به سوی من که از بی‌طاقتی تا کیفغان و ناله و فریادم از دل چون جرس باشد؟!
نگه را رخصت نظاره فرما در شب زلفشکجا عشاق را اندیشه ترس عسس باشد؟!
نبرم از تو پیوند محبت را به صد محنتاگرچه فرصت عمرم به عالم یک نفس باشد!
نگاه چشم سفاکش به سوی عاشقان هردمبدان ماند که ترک روم بر روی فرس باشد
به یک پرواز صید صد معانی می‌کند طغرلبه پیش چنگل او صید عنقا چون مگس باشد