شمارهٔ ۱۱۴ - شاهمیرزا
شهابآسا نگاهم از سپهر دیده میتازدتماشا در بساط عارضش شطرنج میبازد
الا شاهی که فرزینوَش رقیب کج به او همدممرا او بیگنه از راستی رخمات میسازد
همین بار غمش عمریست همچون فیل بر دوشمبه سوی او بود آیا که اسپ بخت من تازد؟!
مپرس آیین چشم ساحر آن شوخ ظالم راکه تاریک نگاهش عالمی در خاک اندازد
یم هر قطره اشکم اگر طوفاننما گرددوگر نوح است از بیم سرشکم کشتی آغازد!
رود تا دامن خورشید دود آه عشاقانفلک را تندر برقم عجب نبود که بگدازد
ز یمن مقدم آن شهسوار کشور خوبیبساط صحن غیب را تا ابد با خویشتن نازد
ازین مشرق طلوع آرد شه اورنگ محبوبیدم اندیشهات طغرل اگر چون صبح خمیازد