شمارهٔ ۱۰۵
ندانم ساغر عشرت کرا سرشار میگرددکه امشب چشم ساقی چون قدح بیدار میگردد!
رگ دست مریض عشق دارد شوخی دیگرفلاطون از خمار نبض او بیمار میگردد
بلندیهای سرو از پستی اقبال قمری شدنباشد آه بلبل در چمن گل خوار میگردد
خیال طره لیلی بود زنجیر پای اواگر مجنون ما در کوچه و بازار میگردد
به هر محفل که شمع عارض او پرتوافکن شدچو من پروانه بر گرد سرش بسیار میگردد
اگر از مشکلات زلف او نحوی کنی روشنخفای درس الفت معنی تکرار میگردد
کشاید هر که بر رویش دری از خانه حیرتولی نقش وجودش صورت دیوار میگردد
به دست اهرمن چون شانه گر آید سر موییسواد کفر زلفش حلقه زنار میگردد
شدم پروانه این مصرع بیدل ازآن طغرلچو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار میگردد