شمارهٔ ۱۰۶
اگر آیینه بر روی تو عرض مدعا داردز دست صورتت زنجیر حیرانی به پا دارد
عصای قامت پیریست یاد سرو آزادتچو من هر کس به یاد ابرویت قد دوتا دارد
ره عشق است از دل دست میباید تو را شستنکه یاد سوزن مژگان او خاری به پا دارد
نباشد لنگری غیر از تو کل کشتی او راکه در موج تلاطم جز خدا کی ناخدا دارد؟!
تسلیبخش از زلف مسلسل خاطر خود راکه آخر دور گردون از حوادث کارها دارد!
اگرچه شیوه خوی وی آمد مردمآزاریبه مردم چشم او خاصیت مردم گیاه دارد
ندارد خاطرم میل درستی یک سر موییکه چون زلفش دل ما از شکستن مومیا دارد
اگر زاهد چو من شبها به هجرانت به روز آردبه تحقیقش نما روشن که تقلید ضیا دارد
هزاران آفرین طغرل به این یک مصرع بیدلاجابت انفعال از شوخی دست دعا دارد!