شمارهٔ ۱۰۳
تا خیال ابرویش کردم سرم آمد به یادیاد مژگانش نمودم خنجرم آمد به یاد
کوه را دیدم ز تمکین پای در دامن کشیدعبرتی میخواستم گوش کرم آمد به یاد
تا صبا مشاطه زد گیسوی سنبل را به باغزان شمیم گیسوی چون عنبرم آمد به یاد
مشتری نبود به نقد جنس شبهای غممعاقبت سودای روز محشرم آمد به یاد
تا بدیدم حلقههای زلف لیلیطلعتانهمچو مجنون داستان چنبرم آمد به یاد
میشنیدم از حدیث لعل جانبخشش سخنمعجزات عیسی پیغمبرم آمد به یاد
قوت شبهای فراقم گشت یاقوت لبشداشتم فکر دل او مرمرم آمد به یاد
دوش میکردم تماشای نیستان ادبنال را در ناله دیدم پیکرم آمد به یاد
وه چه خوش گفتهست طغرل بیدل بحر سخنالوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد!