شمارهٔ ۵۰۲
شب از رنج خمار آزرده بودمنمی خوردم پیاله، مرده بودم!
به ذوق آنکه پاشم بر قبایتگل مهتاب را افشرده بودم
نشد میلم به آهنگ کمانچهز بس تیر تغافل خورده بودم
نسیم آهم از سر وا نمی شدچو گیسوی تو بر هم خورده بودم
سرانگشتم چرا می سوخت چون شمع؟اگر داغ ترا نشمرده بودم