شمارهٔ ۴۹۷
بشکفته صد رنگ گلهای داغمدر سیر گل نیست حاجت به باغم
هجر تو امشب آتش به دل زدبرخاست چون شمع دود از دماغم
یک گل نچیدم از باغ وصلتدست تهی کرد چون لاله داغم
تا خون روان شد از گوش میناطفلانه ترسید چشم ایاغم
چون شمع تصویر از بی فروغیهرگز نیفتاد گل بر چراغم