شمارهٔ ۲۰۵
زلف با قامت او، تا به کمر همراه استهر کجا روز بلند است، شبش کوتاه است
بی وصیت دلم از خود نرود شام فراقاین چراغی ست که از رفتن خود آگاه است
من دیوانه چه سان بگذرم از وادی عشقجاده چون کوچه زنجیر، سراسر چاه است
گل زخمی که ز پیکان غمت در دل ماندهمچو نقش قدم خضر، زیارتگاه است
گر به گوشت نرسد ناله طغرا چه عجببس که از عشق زبون گشته، فغانش آه است